نیست کسی که ما را بگوید؛ نه نیمایی ،نه شاملویی، نه فروغی، نه اخوانی


{یاد روزهایی که از چشمم نمیروند}*

چشمانم می سوزند...گلویم نیز... دود و گاز و صدای گلوله، تنگ کرده است خیال خیابان را...شعار میدهیم و میدویم... هر گوشه، کُشته ای... هر گوشه مادری نشسته به سوگ گوشه یِ دلی...هر گوشه کسی تپیده در خون و نفس بریده...نه تلاشی حتی به گریز دیگر.

صدای گلوله ...فریاد خبرهای تلخ از خیابانهای دیگر...

اتوبوس می ایستد در روبروی ما...با صدها موتورسوار در اطرافش...پیاده می شوند...حمله میکنند...زنی در کفن سیاه زیر ضربات باتوم دفن میشود...جوانی دیگر را برادرانش بر دوش خسته میکشند...

چشمانم میسوزند ...گلویم نیز...دوباره فریاد ها بگوش میرسد...مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند...و دوباره حمله رندان و صدای گلوله...

سنگین میدوم از سنگینی جسمی بر دوش...نفس به اختیارم نیست که بالا بیاید ...به کوچه ای می پیچم با کوله باری که سرد میشود آرام آرام ...در باغی هستم... گورستانی.... پایین پای مزار شاملو در امامزاده طاهر...کنارتر مزار نیما در یوش،... آنطرفتر مزار اخوان ثالث در توس غریب فردوسی... اینسوتر مزار فروغ در ظهیرالدوله، بالا تر مزار دهخدا در ابن بابویه..همه یکجایند...از پا می افتم از جان سرد و سنگین بر دوش...

ضجه میزنم...با گلویی ام که نیست...." پاشو ما رو بنویس...پاشو ما رو بگو" صدای گلوله و فریاد زنان نمی ایستد

بی گلویی فریاد میزنم..." تو رو خدا پاشید ما رو بنویسید... نزارید ما بمیریم....تو رو خدا "

بوی دود و گاز صدا و چشم نمیگذارد... جان سرد بی نفس را در میانه شان میگذارم...هق هق بی گلویی امان نمیدهد: " تو را به خدا ما رو بنویسید...پاشید نزارید ما بمیریم...پاشید ما رو بگید".

خنکای آب و لرزش سرد ...پدر بالای سر من است...مادر هم...با چشمان خیس...خواب آنروزها فریاد های بی حد داشته است گویا....هق میزنم در آغوش پدر از کابوسی که تمام نمیشود...هق میزنم... با گلویی ام که نیست...


حسین آستانه

*خواب تلخ دیشب من بود

1 comment:

پیوستگی said...

با سلام،
ببخشیدا دو باره به روزم. بیکاری هم بد دردیه. ادم همش هوار سر این و اون میشه.
اردوان