عکس های کمیاب از آبتنی مصدق در تفریگاه دربند

دکتر مصدق که آن زمان به مصدق السلطنه مشهور بود از جمله کسانی بود که به کوه گردی و طبیعت علاقه داشت. این تصاویر استثنایی که نشان دهنده حضور مصدق با تعدادی از دوستانش در کنار رودخانه درکه است گویا مربوط به آغازین سال قرن چهاردهم هجری شمسی (1300) است. سالی که مصدق پس از جریان کودتای سید ضیاء از شیراز بازگشته در انتظار انجام وظیفه دیگری بود. نقل از سایت مرکز اسناد انقلاب










آقای رئیس جمهور، اینا واسه خاله ات هیچ چی نیست



می گن یه روز یه پسر بچه ای با خاله محترم در خیابان های قدیم تهران قدم می زدن، یهو پسره چشمش میفته به یه نره خر که آلت مبارکش بلند شده بوده. پسره از خاله اش می پرسه:" اون چیه خاله؟". خاله محترم هم که حسابی خجالت کشیده بوده می گه:" هیچ چی خاله".

فردای همون روز همون پسره با باباش از همونجا رد می شده که یهو با همون خر و همون حالت رو به رو می شه. از بابای محترم می پرسه که:" بابا جان، اون چیه؟". بابا هم خیلی جدی و با کمی نگرانی از بزرگی فلان الاغ می گه:" ...یر خره". پسر عزیز از باباش می پرسه:" آخه دیروز از خاله پرسیدم، اون گفت هیچ چی نیست". مرد که مثل اینکه از خانواده عیال هم دل پری داشت در اومد که:" بعله؛ واسه خاله ات هیچ چی نیست".

حالا حکایت این همه تحریم و مشکلات اقتصادی و مالی مردمه که داره روح و روان مردم رو می خراشه. به همه اینها اضافه کنید فشارهای دولت بر مردم که با این فشارها می خواد بگه حتی با این تحریم ها من هنوز قوی و مقتدر هستم. از طرفی نمایندگان آقایان دستمال به دست به دنبال 2 تا کشور مضحک هستند که به نفع اونا در مجامع بین المللی رای بده، و از طرفی این احمدی نژاد صبح تا شب با اون قیافه مضحکش سخنرانی می کنه که:" این تحریمها که چیزی نیست، این تحریمها که اثری نداره". یکی نیست به این میمون بگه:" ای مموتی، ای احمدی نژاد آی کیو، اینا برا خاله ات هیچ چی نیست، اینا رو خاله ات تاثیری نداره".

مسعود رجوی، خداحافظی در سکوت


فیلم آخرین سخنرانی مسعود رجوی مرد رنگ مو و سبیل سیاه، عضو انجمن ضد بهائیت (حجتیه )، مشمول عفو محمد رضا پهلوی، فرمانده سازمان نظامی مجاهدین خلق و همسر مریم رجوی را در یوتیوب گذاشتند. سخنرانی ای رادیویی که برای بخشی از هموطنانمان در اردوگاه اشرف پخش می شود. هموطنانی که با صورتکهایی خوابزده و کرخ می ایستند، شعار می دهند، دست می زنند، در سکوتی مرگبار می نشینند، گوش می دهند، دوباره دست می زنند و می روند تا نمایشی دیگر. این سخنرانی ها و پیامهای نوشتاری از فردی که مدتهاست دیده نشده، 8 سال است که ادامه دارد.

ماهها پیشتر - شاید در زمستان سال 87 - سایت های جمهوری اسلامی خبر داده بودند که احتمالا مسعود رجوی در بمباران های سال 2003 در حمله به عراق کشته شده است. و حالا با این تله، سازمان مجاهدین می رود تا با انتشار سخنرانی هایی به روز از مسعود رجوی که تنها با ذکر مواردی از حوادث اخیر بصورتی تصنعی نمایش داده می شوند، این موضوع را تکذیب و پنهان کند.

در آخرین سخنرانی 2 ساعته پخش شده در سالن اردوگاه اشرف هیچ تصویر زنده ای از مسعود رجوی ندارد. سخنرانی ای که به ادعای سازمان مجاهدین در روز 30 اردیبهشت سال 89 اتفاق افتاده است. در این سخنرانی تنها صدایی منتسب به مسعود رجوی منتشر می شود و کیست که نداند امروزه نرم افزارهای ساده ای وجود دارد (از جمله Fakevoice ) که براحتی می توان با آن هر صدایی را ساخت و ضبط کرد.

انتشار صدای منتسب به مسعود رجوی احتمال درست بودن خبر مرگ او را بیشتر از پیش تایید می کند.

سناریوی دیگر این بوده است که وی برای گریز از دست سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی جهان در جایی پنهان شده است. ولی حتی از جایی پنهانی نیز می توان سخنرانی ویدئویی تهیه و منتشر کرد، کما اینکه بن لادن تا سالها همین رویه را تحت فشارهای به مراتب بیشتر پی گرفته بود.

از پنهان داشتن مرگ مسعود رجوی 2 گروه بیشتر سود نخواهند برد:

1- سردمداران سازمان مجاهدین که نمی خواهند بت بزرگ را افتاده نشان دهند تا کماکان به رویه های سیاسی و اقتصادی خود ادامه دهند

2- رژیم جمهوری اسلامی که ترجیح می دهد مترسکی زنده را بعنوان دشمنی بالقوه نشان دهد تا با نمایش آن به سرکوب بیشتر مردم بپردازد و به بهانه واهی هواداری از مجاهدین نیم زنده و رجوی مرده مردمان ایران را به زندان بفرستد.

بهرحال خبر مرگ مسعود رجوی که خود را "رهبر" می نامید دیر یا زود منتشر می شود و نمی دانیم سناریوپردازان برای هواداران و رزم آوران این سازمان چه تکلیف خواهند کرد. اینقدر هست که من بعنوان یک ایرانی آنها را گناهکار نمی دانم، یا اگر گناه و جرمی هم درکار باشد، جرم و گناه آنان بیشتر از روشنفکران بی علم، ملی مذهبیون نا ایرانی، توده ای های مارکس نفهم، و جلادان نظام جمهوری اسلامی نخواهد بود.


یوسف آستانه/ ساری

رویای نخستین ندا


شام آخر در خوب دیده بود در میدان جنگ است، در خط مقدم// از مصاحبه مادر ندا
تقدیم به مادر ندا، که فرزندان ایران، ندای اویند

با مادر زمزمه کرد

رویای واپسین را

با مادر؛

که رویایش بود

***

کبود کبود

بر خاک و خون

شطح عشق

آی که بی پرواست

***

ببویمت واپسین بار خدا را

خدایا ببویمت

دستان کوچکت را ببویم کبوتر در خون

***

ای از تبار کاوه

سردار زن

ترنم رویایت را مگو

خدا را مگو که شهر

در بغض چشمهای تو آوار می شود

***

چشم در چشم حرامیان

خویش را دیده بود

کبوتر دلبندم

با سینه ای گداخته از عشق



شعری برای واپسین رویای ندا

حسین آستانه

ساری- مازندران- ایران

بخاطر این اسلام اصیل و این امام زمان آرمانی و این ولایت فقیه مقدس

(پس زمینه اندیشه اسلام گرایان تند رو از احمدی نژاد و مصباح و خامنه ای گرفته تا بسیجی ها و سپاهی ها)

دستورالعمل


بخاطر اسلام و امام زمان و ولایت فقیه

اگر شبانه روز دروغ بگویید اشکالی ندارد

اگر هزار بمب اتم داشته باشید که روی سر مردم بیگناه بیندازید اشکالی ندارد

اگر میلیونها نفر را به گروگان بگیرید اشکالی ندارد

اگر به هزاران هزار بیگناه در سیاهچاله ها تجاوز کنید اشکالی ندارد

اگر دست و پای هزاران هزار زن و مرد و پیر و جوان را در خیابان و انظار عموم بشکنید اشکالی ندارد

اگر اموال عمومی و شخصی ملت ها را به تاراج ببرید و آنها را به گدایی بیندازید اشکالی ندارد

اگر با دشمنان خود بسازید تا دوستانتان را سرکوب کنید اشکالی ندارد

اگر برای رای های بین المللی در کشورهای دیگر گدایی کنید اشکالی ندارد

اگر تلاش کردید که جنایتکارترین مردم یک سرزمین بر آن سرزمین حاکم شود و بماند اشکالی ندارد

اگر هزارن هزار کودک و نوجوان را به روی مین فرستادید اشکالی ندارد

اگر شبانه روز در پی آموختن آخرین روشهای شکنجه بیگناهان باشید اشکالی ندارد

اگر فقیران جهان را بکار گیرید تا خود را در میان جمعیت بیگناهان منفجر کنند اشکالی ندارد

اگر تلاش کردید بی شعورترین و بی شخصیت ترین مردم یک کشور بر آن کشور حاکم بماند اشکالی ندارد

اگر بوی خون و شکنجه و فریاد شکنجه شدگان نشئه تان کرد اشکالی ندارد

اگر در کوچه و خیابان مردم بی گناه را به باد بدترین دشنامها بگیرید اشکالی ندارد

اگر هزاران نفر را در زندانها اعدام کنید اشکالی ندارد

(....شما اضافه کنید)

. از ترس گاردها و بسیجی های شما فردا در خیابان خواهم بود، ترسیده ام خیلی


می خواهند ما را بترسانند که در خیابان نباشیم. من ترسیده ام. دروغ نمی گویم. از جان و مال و خانواده ام ترسیده ام. با این همه در خیابان خواهم بود. از میدان امام حسین تا میدان آزادی راهپیمایی می کنم، ترسان. با همسرم خواهم بود تا شاهد یکدیگر باشیم که با دین فروشان نا ایرانی همراه نبوده ایم.

در سکوت قدم می زنیم همه خیابان را، ترسان. از کنار سگان هار شما خواهیم گذشت، ترسان. دشنامهای شما را در سکوت خواهیم شنید که به قصد برانگیختن ماست و از شما به آرامی می گذریم و پا پس می کشیم در گذر از کنار شما تا کفشها و لباسهایمان آلوده نشود. در سکوت قدم می زنیم.

شما گمان می کنید که ما تنهاییم اما ما مطمئنیم هزاران هزار که در کنار ما در ترس و سکوت قدم می زنند با ما همراهند. برادرم از تبریز از راه می رسد امروز و آن جوانتر خانواده مان از سنندج و کرمانشاه. محمد و روح الله – 2 قلوی عموی کوچکمان که تنها 17 بهار را گذرانده اند- از ساری آمده اند دیشب به میهمانی ما که 22 خرداد را قدم بزنند خیابانهای مرگزای تهران را. پدرشان تلفن زده است صبح که " مواظبشان باش، اما بگذار بیایند تا یادشان نرود این خانه شبهای سیاهی داشته است". ما تنها نیستیم. ما مطمئنیم که میلیونها چشم از گوشه و کنار ایران و جهان ما را خواهند دید. با دلی لرزان از کنار هزاران هزار سگان مزبله شما می گذرم. با دلی لرزان از کنار گشت های سیاهپوش وطن فروش شما می گذرم. با ترس از کنار ماشین های آبپاش و ون های قفس شده تان می گذرم و مطمئن هستم شما و اربابان و سگانتان پیشتر از ترس رویارویی با ما مرده اید.

به خیابان می آیم با ترس. حمله خواهید کرد به خیل بیگناهان ساکت. ما را دوباره به پس کوچه ها خواهید تاراند تا خیابان را آرام ببینید. اما ما دوباره به خیابان برخواهیم گشت و مسیرمان را دنبال کنیم. بیایید تا ما را برای یک روز بترسانید، و ما می دانیم که یک سال تمام شما از ترس این یک روز به خود لرزیده اید. می دانیم که سالهای سال از ترس این روزها بر منابر زوزه های بلند بر خواهید داد.

می آیم، ترسان. اما می آیم. می آیم با ترس اینکه زندانهای مخوفتان را تجربه کنم، اما ترس بزرگترم این خواهد بود که فرزندم در چنین زندان بزرگی بدنیا بیاید. من آنجا خواهم بود. کل مسیر را قدم خواهم زد. شما هم بیایید. با باتومهایتان و سگهای هار بی تربیت شده تان. من از شما خواهم ترسید و شما از ترس من خواهید مرد. می آیم و می ایستم. در کنار همسرم. در کنار جوانان کشورم که افتخار منند. می آیم و می خوانم:

حرفی ندارم چشم‌هایم را ببندند
سهم مرا از دیدن دنیا ببندند

می‌خواستم از روز اوّل دست‌هایم
یا باز ِ باز ِ باز باشد، یا ببندند

جنگی ندارم با دهان‌هایی که باز است
آن‌قدر ساکت می‌نشینم تا ببندند

هرچند دارم می‌روم امروز امّا
راه مرا شاید همین فردا ببندند

ازبس کبودی دیدم و گفتم ندیدم
حرفی ندارم چشم‌هایم را ببندند


آخرین پست. 21 خرداد. اینترنت 4 کیلو بایت /تهران

هاله نور احمدی نژاد و الوهیت خامنه ای و هاله نور رضاخان پهلوی


درباره ادعای هاله نور احمدی نژاد حرفهای زیادی گفته شده و الاغهایی هم در میدان سیاست و حماقت بوده اند که وقتی آن چموش ادعای الوهیت و هاله نور می کرد بر دهانش که نکوفتند هیچ، مجیزش را هم گفتند و معجزه قرن نیز خطابش کردند. چاپلوسی و چاپلوس پروری همیشه سنت سیاستمداران ایرانی بوده و هست. روزی صد بار اگر احمدی نژاد بشنود که سردار امام زمان است و هاله نور دارد، باز به هیچ وجهی پیش نمی آید که بگوید چنین چیزی صحیح نیست.

خامنه ای را در منبر عیان و در جمع حرامیان پنهان و جلسات محرمانه "سید خراسانی" می خوانند و نایب امام زمان و پیامبر امروز. هیچ کس بهتر از خامنه ای نمی داند که چه یاوه ای است این سخنان، اما روحیه چاپلوس پروری به او اجازه نمی دهد که بگوید همه اینها مزخرفات است و محض خر کردن یک گروه بی سواد و بی معرفت.

تاریخ ایران را که می خوانیم رضاخان شاید از معدود افرادی است که چندان با خرافات و چاپلوس پروری میانه ای نداشت و بلکه تا بدانجا که مقدور عصر و زمانش بود در مقابل خرافات پروری مذهبی ایستاد. در زمان او بود که سمبل سیاهی حجاب از سر مردم ایران دور شد و تظاهرات مذهبی بیمار مانند قمه زدن و دسته های عزاداری و روضه ها که منشا تخریب اندیشه مردان بود محدود شد. رضاخان که همه مردم و بسیاری روشنفکران و تاریخدانان دانشمند او را بی سواد و قلدر و ظالم و بی خرد می دانند ریشه های آزادی اندیشه و گریز از هوای گندناک مذهب را یرای ایرانیان به ارمغان آورد تا شیخان مذهب فروش نتوانند بنام دین و مذهب پا بر گلوی مردم بیچاره ایران بگذارند.

در همان روزگار قدرت رضاخان هنوز سیاستمداران سنت چاپلوسی را پاس می داشتند، که رضاخان بی سواد خریدار آن نبود. کسروی در کتاب دفاعیات خاطره ای نقل می کند از فروغی نخست وزیر درباره رضاخان و هاله نور. این خاطره از زبان خود کسروی شنیدنی است:

" این داستان را بیک واسطه از یکی از وزیران شنیده ام. سالیکه رضا شاه تاجگزاری کرد فردای روز تاجگزاری، فروغی (که گویا نخست وزیر بوده) رفته پیش شاه. رضا شاه پرسید تاجگزاری چگونه گذشت؟ پاسخ داده:" اعلیحضرتا من بارها تاجگزاری دیده ام. در تاجگزاری مظفرالین شاه بوده ام. در تاجگزاری محمد علی شاه بوده ام. در تاجگزاری احمد میرزا بوده ام. پس از مرگ ادوارد پنجم پادشاه انگلیس چون جانشین او به هندوستان برای تاجگزاری آمد من در آنجا نماینده ایران بودم. هیچ یکی از این جشنها شکوه تاجگزاری اعلیحضرت را نداشت. وقتی که اعلیحضرت تاج را بسر گزاردند، من دیدم نوری از جمال مبارک تلالو کرد...".

باینجا که رسید رضاشاه رو گردانیده و بسخریه گفته:" نور تلالو کرد؟!!... برو مردکه!!".



ربطی به متن نداره، ولی، این هم یادگار روزهایی که ریال این مملکت در داخل و خارج کشور ارزش داشت

عکس منحصر به فرد احمدی نژاد


احمدی نژاد: نه ...نه .... ولش کنید، خودم با یه فن کمر خاکش می کنم. می خوای منو سگ کش کنی؟؟!
کچل پشت سری: هی می گم از اون گوسفندایی بیارید استقبال ا.ن، که شاخ نمی زنن.
کچل روبرویی: عجب خریه ها این ا.ن، بیچاره می خواست یه نامه بزاره تو جیبش!

متن نوار گفتگوهای منتشر نشده مراسم دامادی پسر میر دامادی

متن نوار منتشر نشده (همین پیش پای شما منتشر شد) مراسم دامادی پسر میر دامادی که تازگیها داماد شده


موسوی: آقا زمان مرحوم امام که اینجوری نبود. پول نفت مردم یه روز عقب نمی افتاد. مردم نمی گرفتن پول نفت رو که. ما با چک و لگد پول نفت رو بهشون می دادیم. انقدر مرحوم امام به پول نفت مردم حساس بودن.
حاج آقا (کناری): هاااااااا، آهااااا
کروبی: جان مادرت سرتو بگیر اونور دماغت تو چشم ما نره!
خاتمی: بزار حرف بزنه بابا، گیر نده.
حاج آقا (کناری): هاااااااا، آهااااا
موسوی: حالا استراتژی جنبش. ببین! من از سمت راست حمله می کنم، تو میانه زمین رو ول نکن.
کروبی: خب خب
موسوی: تو پاس بده به من، من می گم امام پاس داد، خود به خود گل می شه
حاج آقا (کناری): هاااااااا، آهااااا
کروبی: نکنه من باز پاس بدم رو گل تو بدو بدو برگردی رو خط دفاع مرحوم امام. باز تو خوبی، این خاتمی که می ره تو گل نظام می ایسته یه وقت کسی گل نخوره!
موسوی: نه، تو برو من دارمت.
خاتمی: من از این بیشتر نمی تونم. دلشوره می گیرم. واااا
حاج آقا (کناری): هاااااااا، آهااااا
Boldخاتمی: ای مرض!



تاج زاده (احتمال 120 درصد به حسن خمینی) : چرا تو رو نمی برن زندان یه کم لپ گل گلی ات کم بشه، خوووشگل مووششگلا؟!
موسوی: بچه است سر به سرش نزار خجالت می کشه! اذیتش نکن. بزرگ شد می برنش.
خاتمی: ببین داداش، این لپ گلی تا ما رو نفرسته بند 296 از اتاق پشتی اش تکون نمی خوره.



کروبی: خب حالا دیگه فعلا تموم شد. ناراحتی نکن. یه کم بخند. ما به زور این پسر میردامادی رو زنش دادیم که دور هم باشیم. راستی پسر مسرات خارجند هنوز یا تو نفت و این برنامه ها؟؟
نبوی: نه حاج آقا، داستان اینا نیست. الان که فکر می کنم می بینم نهایتا این ما نبودیم که انقلاب کردیم و همش برنامه بود، ولی نهایتا این انقلاب ما رو هم ..رد، اونم بدون بهانه.
کروبی: حالا این انقلاب همش انقد چیز داره(اشاره با دست)، چقدر شلوغش می کنی ها!



نبوی: سلامن علیکووووووم
حاج آقا: بده من اون دستوووو
نبوی: بیا بابا، ببینیم شما آخوندها با یه دست راضی می شید!
موسوی ( احتمال 130 درصد به حاج آقای کناریش): حاج آقا نکش، نکش حاج آقا جون، اینو قپونیش کردن، شونه و قلنج درست حسابی نداره ها.
حاج آقا: نه نه ؛ کشیدن دست مومن وقت مصافحه ثواب داره. از ثواب لب که نگو و نپرس
موسوی: نکش برادر در میره کت و کول پیرمرد.
حسن خمینی: هر هر هر هر. در بره ... اَی می خندیم... هر هر هر ... اَی می خندیم اگه در بره. هر هر هر.
ابطحی با غر غر: نکبت دراز به چی می خنده!!



کروبی (رو به خبرنگار): بله؟؟ نه خیر؟؟ بنده نبوی نیستم، اینه. زندان؟؟ ما هم زندانیم دیگه. خانوم ما مگه می ذاره پامونو از خونه بزاریم بیرون. واسه اومدن به عروسی بچه میردامادی سند گذاشتم پیشش.
نبوی: خالی نبند دیگه.
کروبی: به جان مرتضی حقیقته. زن ما مگه دادستان دادگاه انقلابه که الکی بگیره و الکی آزاد کنه. یا زندان نمی بره یا می بره اینجوریه. اینترنت منم چک می کنه. می گه با هیلری کلینتون چت می کنی. چون هیلری هم مثل اینکه اصلیتش لره.
نبوی: شیطونی نکن تا حبست نکنه
کروبی: آخه هیلری کلینتون هم شد شیطونی؛ باز نخست وزیر اوکراین بود یه چیزی





موج عظیم و سیل آسای مردم در استقبال باشکوه از ا.ن

احمدی نژاد: ای بابا، پس کو این نامه ها که پول دادیم بهمون بدن؟ قرار بود 41 میلیون نامه بدن بعد از اون دویست تا گونی رای که پول دادیم بهمون بدن. عجب جنایتکاران جهانخواری هستن. اااا قرصای اعصابم رو هم کف رفتن. این کاغذم که آدرس خونه است که گم نشم برگشتنه.
محافظ عقبی: 41 میلیون رای، دویست گونی نامه، باز قرصاتو نخوردی؟
راننده: بابا یکی این خل چل رو پیاده کنه، مردیم از گشنگی از بس تو خیابون خالی ما رو گردوند.
احمدی نژاد اینور دوربین: واقعا ببینید، 63 درصد زیاد هم نمیشه ها، اینا هی می گن کو کو. دفعه بعد دو سه هزار درصد اگه رای بیاریم خوب می شه.
راننده: خدایا این کره خر رو از ما بگیر!
محافظان: آمین!

بچه ها: میمون، میمون، میمون
ا.ن: چی می گن؟ صداشون نمیاد.
محافظ با بیسیم: می گن میمون.
ا.ن: آهان، یادداشت کن تو جلسه هیئت دولت و مسئولان استان یه باغ وحش براشون درست کنیم.
محافظ کت خاکستری: آره والا، مگه نه هر هفته بخاطر بچه ها باید تو رو بیاریم اینجا.

ا.ن: بابا دستتون درد نکنه گلای پارک رو کندید و آوردید.
محافظ کت خاکستری: آره بابا علف هم میاوردن همینقدر خوشحال می شد.

احمدی نژاد: وای من چقدر خوشحالم اومدم سفر دوباره، به به چه جمعیتی!
محافظ ( با دست روی سر): سیکتیر بابا، ما رو از کار و زندگی انداختی.

احمدی نژاد و محافظاش: نامه است، بالاخره یه نامه اومد، بگیرید بچه ها.
دختر: عوضی، کارنامه امسالمه. مرتیکه میمون دستتو بکش. چرا پلیس شما وحشی ها رو نمی گیره؟

احمدی نژاد: فکر کنم همینجوری جمعیت بیاد زیر دست و پا له می شیم.
محافظ جلویی: آره له می شی تو، اونم مثل ا.ن.



آقای نوری علا، شما هیچ حقی ندارید

"اسماعیل نوری علا" متنی نوشته اند با عنوان "میرحسین موسوی، محیل و قدرت پرست یا ساده و گیج؟". مثل همیشه درازگو و کم نکته. هنوز نفهمیده اند که مخاطب امروز، نسل جدید و یا حتی قدیم و مشتریان دنیای مجازی حوصله خواندن مقاله ای 3-4 صفحه ای بر مونیتور را ندارد.

نویسنده در این متن جرم موسوی را به خاموشی کشاندن جنبش سبز دانسته است، با کلی گویی های مرسومی که از یک روشنفکر بی علم غرغرو سراغ داریم.

در مقابل همه مقاله نوری علا چند سئوال می پرسم تا به نوری علا و همه کسانی که در خارج از ایران اندکی مانند او می اندیشند بگویم، شما هنوز روشن نیست که حتی عضو این جنبش باشید، چه برسد که اینچنین طلبکارانه به کسانی که تحت شرایط مرگبار درون ایران حرف می زنند بتازید.

1- امروز در ایران کسی دیگر انقدر دیوانه نیست که برای ایدئولوژی و یا حتی آزادی بمیرد، مگر اینکه از نتایج عمل خود برای کشورش مطمئن باشد. شما هم اگر 31 سال زیر ظلمی مطلقه فقیه زندگی می کردید این را می فهمیدید. نسل امروز نسل عقب افتاده شما نیست که که بخاطر بهشت خمینی (که قتل عام در زندانها شد) و عدالتخواهی پوچ چه گوارا (که زندانهای کار و مرگ مردم کوبا شد) و عقاید بی ریشه شریعتی ها (که هر روز بی ریشه بودنش بیش از پیش روشن می شود) وطنش را بفروشد و جانش را به رایگان فدا کند. بنابراین هیچ وقت هیچ کس انتظار نداشته باشد که جوانان این کشور بخاطر وطنی که جز ظلم و بی عدالتی و دروغ به آنها نداده است پا بر روی مین های ولایت مطلقه ظلم بگذارد و راه چوبه های دار را بر خود هموار کند. اما شما انقلابیون گریخته از ایران در طول این یکسال چه کردید؟؟ شما که از روستاهایتان به بهترین دانشگاههای دنیا رفتید، انقلابی شدید و وطنتان را به یک سناریوی احمقانه فروختید؟! جنبش سبز ایران زیر تیغ های کشیده وحشیان هیچ وقت حمایتی درخور از سوی مهاجران خارج از کشور نداشته است. کدام تظاهرات ایرانیان خارج از کشور در طول این یکسال از 5000 نفر تجاوز کرده است؟؟ آیا ما در فرانسه 5000 ایرانی پناهنده داریم؟؟ در سوئد چه؟؟ در انگلستان چه؟؟ در کجای اروپا و امریکاست که کمتر از 100 هزار پناهنده سیاسی ایرانی وجود داشته باشد؟؟ کجایند این خیل انقلابیون و روشنفکران و سیاست بازان عدالتخواه فراری که زحمت یک به خیابان رفتن که هیچ، زحمت بستن پارچه ای سبز به دستشان را هم به خود نمی دهند. فرزندان اینها چرا چه گوارا نمی شوند که نیم ساعت جلوی سفارت های ایران با رشادت!! بایستند، در حالیکه در کنسرت هر خواننده ای 10 ساعت در صف بلیط و 5 ساعت سرپا می ایستند؟؟ انقلابیون 57 و فراریان از کشور حتی 1 درصد تظاهرکنندگان در خارج از کشور نیستند و باز هم دانشجویان ایران، مردم عادی و نسل های جوان گریخته از وطن در این تظاهرات ها پیش قدم هستند که ما در ایران سپاسگزار آنها هستیم و به آنها افتخار می کنیم. شما که حتی تاثیری بر 200 نفر آدم اطراف خودتان را در سرزمین های امن و آرام ندارید که آنها را برای فشار بر ج.ا در یک تظاهرات جمع کنید، هیچ حقی ندارید از هیچ کس درون ایران خرده بگیرید. از هیچ کس.

2- موسوی و کروبی به زعم شما در ایران هیچ نمی کنند، جز خاموش کردن شعله جنبش سبز. از نظر من که در ایرانم، دست و ابزاری هم برای شعله ور کردن آن ندارند. چند حزب نیمه جان بود که تعطیل شد و از آنها انتظاری نیست. اما شما در خارج ایران چه کردید؟؟ شما، با آنهمه احزاب رنگ به رنگتان؟ کدام حزب شما (که هر کدام در توهم خود 10 میلیون عضو دارند)، یک تظاهرات بزرگ 10 هزارنفری به حمایت این جنبش راه انداختید. کدام حرکت را برای روشن کردن افکار عمومی جهان رهبری کردند؟ کدام پیام مهم را در رسانه های جهان به نفع جنبش سبز منتشر کردند؟؟ اگر ما در ایران 100 بار در انتخابات مجله تایم شرکت می کنیم تا نامی کوچک از ما در حافظه مردم جهان بماند از فریبکاری ما نیست، از کم کاری و بطالت شما و احزاب و گروههای شماست که در آنسوی امن مرزها نشسته اید و ما نمی بینیم که تلاشی کنید تا صدای ما در جایی منعکس شود؟ شما حقی برای قضاوت مردم ایران ندارید. هیچ حقی.

3- از نظر نوری علا مهندس موسوی بی رغبت ترين و اتفاقی ترين و نابجاترين «رهبر» ممکن برای جنبش سبز بوده است. هنوز یادم نمی آید که او اعلام کرده باشد که رهبر است، یا مردم پذیرفته باشند که او رهبر است. این نسل نسل شما نیست که با ادعای هر بی سوادی افسار خود را به او بسپارد. شما زیادی از ایران دور شده اید، با مغزهایی که در سال 57 منجمد شده است. اما شما چه کردید برای رهبری این جنبش در خارج از کشور؟ البته کارهای بزرگی کردید. در طول این یکسال هر کدام از شما روشنفکران و سیاست بازان و حزب فروشان دوستان و همفکران خود را برای رهبری کاندید کردید، تا تکلیف مردم ایران پس از آزادی احتمالی روشن باشد که باید به چه کسی کولی بدهند. زهی هوش و خرد! آقای علا، بگویید چرا در این یکسال که مردم زیر باتوم و شکنجه فریاد می زدند و خیابان ها را به تصرف در می آوردند؛ چرا شمایان بیماریهای پنجاه و هفتی خود را کنار نگذاشتید، با دیگر احزاب و سیاست بازان به گفتگو ننشستید و نماینده ای را ( نه رهبر) برای حمایت جنبش سبز و سخنگویی این جنبش در خارج و سازماندهی تظاهرات ها انتخاب نکردید؟ چرا هیچ وقت سیاست بازان و رهبران حزبی و روشنفکران را در صف تظاهر کنندگان در خارج از کشور نمی بینیم، یا بسیار به ندرت می بینیم؟؟ چرا شما بعد از 31 سال زندگی در یک فضای آزاد حرف زدن با یکدیگر و مذاکره را یاد نگرفته اید؟؟ چرا کاری نکردید که مهاجرانی یا مخملباف، سر خود ادعای رهبری جنبش سبز در خارج را نکنند. شما که هیچ کار نکردید که رهبری این جنبش اشتباه نباشد، هیچ حقی برای قضاوت درباره نمایندگان و چهره های این جنبش ندارید. هیچ حقی.

آقای نوری علا، هر وقت آموختید خردمندانه سکوت کنید و بی اندیشه سخن نگویید و بیش از گفتن، بشنوید، شاید بتوانید صدای زجر واقعی مردم ایران را بشنوید. روشنفکری که درباره همه چیز اظهار نظر می کند، در نگاه امروز نسل من، با آن شیخان مذهب فروش که درباره همه چیز سخن می گویند و از هیچ چیز دانشی ندارند تفاوتی ندارد.

شما همانقدر حق ندارید درباره مردم ایران سخن بگویید که آنها.

یوسف آستانه

ساری/مازندران

آقای حبیب، خودکشی فرهنگی حق مسلم شماست

همیشه همینطور است. دیگی که برای ما نمی جوشد، کله سگ در آن بجوشد. همین که ما به هر شیوه خرمان را از پل بگذرانیم، هیچ چیز دیگر مهم نیست.

فکرش را بکنید. 31 سال در تبعید زندگی کنی، وجود تو در سرزمینت انکار شود و بسیاری برای داشتن و گوش دادن به ترانه های تو در خانه و کوچه و خیابان مورد تعزیر و تنبیه قرار بگیرند و آنوقت پس از 31 سال سر در پای همان ها بگذاری که بر تو، هموطنانت، کشورت و فرهنگ وطنت اینگونه تاخته اند که ... پولی به کف آری یا تو را بیشتر بشنوند. نه انگار که در این مملکت دارند کلاسهای موسیقی کوچک مهدکودک ها را می بندند تا کلاس های دینی و حدیث و قرآن برپا کنند.

حبیب آمده است که اینچنین کند. آمده است تا به ج.ا بگوید حق با شما بود، ما می بایست زودتر سر می سپردیم و به کلاب شما می پیوستیم. آمده است تا به ج.ا بگوید با همه آنچه اینها با موسیقی و فرهنگ ما کرده اند ، هنوز اختیار و دستور از آنهاست. آمده است که جنتی ها را تایید کند که صدای زن نباید در هنر شنیده شود. آمده است که تایید کند که نجات شخص او مهم است و نه نجات ایران و فرهنگ آن. آمده است که بگوید این رییس جمهور و آن رهبر و آن شورای نگهبان را با همه تصمیماتشان قبوا می کند تا در ایران اثری منتشر کند.

نه انگار که خوانندگانی همتا و بزرگتر از او در این تبعید در دیاری که وطنشان نبود مرده اند. نه انگار که 31 سال مردم صدای او را بدون مجوز ج.ا تکثیر کرده اند و شنیده اند و دردسر آن را هم به جان خریده اند. نه انگار که هزاران جوان هموطنت در زیر فشارهای حکومتی، نام موسیقی زیرزمینی را از گرفتن مجوز و فروش خود بیشتر می پسندند، جوانانی که بعضی شان یک چهارم حبیب هم عمر ندارند.

شاید بگویند که می آیند تا برای مردم بخوانند. دروغی بزرگ. مردم ایران هنوز انقدر شنوا هستند که همین الآن هم اگر بخواهند صدای حبیب ها را می شنوند، اما حبیب ها انقدر کر شده اند که صدای مردم را نشنیدند و با آن همراه نشدند. گویا منافع مادی و شخصی، ارزشی بیش از اینها دارد. حق دارند شاید، چیزی از فرهنگ جوانمردانه ایرانیان در بسیاری افراد نمانده است.

در همه این یکسال هم که مردم خود را در خیابان به آب و آتش زدند زحمت یک حمایت کلامی را هم به خود نداده است. حبیب و بسیاری دیگر. حتما مثل رفسنجانی تکیه به جایگاه خدایی زده و خودشان را فراتر از مردم و مملکت می دانستند. برخی شان هم رفتند در این یک سال، بی بدرقه ای از سوی مردم.

خلاصه می کنم. آقای حبیب، خودکشی فرهنگی حق مسلم شماست، و شما از این حق کمال استفاده را کنید.

یوسف آستانه

ساری