کشف جدید مسعود بهنود: رضا خان را لمپن ها آوردند و نه انگلیسی ها

نسل ما چقدر باید بدبخت و یتیم شده باشد در سال 2010 که روزنامه نگار و تاریخدانمان هنوز کسی باشد مانند مسعود بهنود و صدا از یکی مرد پیر باخرد بلند نشود که " ای یاوه، یاوه، یاوه!".

مقاله جدید مسعود بهنود را خواندم. می دانستم که پشیمان می شوم از خواندن متن باطل. اما آدمیزاد به امید زنده است. هر بار با خود می گویم که شاید آن نسل رو به آدمیزادگی بیاورد، که گویا نمی آورد.

این هم از مقاله آخر بهنود با عنوان " نقی دیگر فرمان نمی برد".

مردک انگار بخواهد سناریوی جدیدی را با سواد بی سوادیش به خورد خلق بدهد، به تخیلی ترین تارهای تاریخ پنجه می اندازد تا مغلطه های بیمارش را بپوشاند. از رضاخان به ناصرالدین شاه می رسد و از ناصرالدین شاه به شریعتمداری کیهان و از قوام به مشایی. هبذا هوش و خرد را که خدا از تو دریغ داشت. کاشکی با این همه کمی شرف انسانی و علمی می بودت تا تاریخ این ملک را روزنامه ای و وارونه نکنی و مغز جوانان کتاب ناخوانده را به دروغ نیالایی.

به هیچ نمی پردازم جز شرحی مختصر بر آنچه منتشر کرده است با عنوان " نقی دیگر فرمان نمی برد". آنچه به رنگ سرمه ای است توضیح من است.

بعد از پایان استبداد صغیر و اخراج محمدعلی شاه و طلوع آزادی، همزمان با تاسیس احزاب و گروه های سیاسی و انتشار روزنامه های آزاد و جلوه کردن چهره های سخنور و نویسنده، نیروی تازه ای هم در شهرهای ایران ظاهر شد و آن هم طبقه لومپن ها بودند، باج بگیران و بزن و بهادرها که امنیت محلات و راه ها را به عهده داشتند. از ثروتمندان و بزرگان باج می گرفتند و با دستبوس روحانی بزرگ محل و شهر خیالشان از عاقبت کار راحت می شد. در فاصله پانزده سال و همزمان با جنگ جهانی اول این نیروها بسیار قوی شدند، راه ها را بستند و در غیاب قدرت مرکزی، جزیره های قدرت ساختند.

خیر مسعود خان. این که شما نوشتید نه سند تاریخی دارد و نه وجهه عقلی. درک شماست از آن روزگار. وجهه عقلی هم ندارد چون در همه دوران پادشاهان پس از ناصرالدین شاه و حتی در همان دوران ناصرالدین شاه هم قطعا این گروه صاحب قدرت هایی بوده اند در نبود نیروهای امنیتی و نظامی.

رضاخان برای رسیدن به قدرت خود را به این طبقات بست. با اشاره اش آن ها دولت ساقط کردند، غائله ساختند، ترور کردند، دسته های مذهبی به راه انداختند.

نه. مرجع تاریخ تخیلی شما کجاست؟؟ رضاخان شاید تنها کسی بود که بواسطه پشتیبانی نیروهای نظامی از او، کمتر نیازی به استفاده از لمپن ها داشت. اگر برخی علمای نا شریف اسلام به قصد قربت به قدرت تظاهراتهایی با استفاده از لمپن ها به نفع رضاخان راه می انداختند، این نشانگر آن نیست که او از لمپن ها بعنوان ابزار قدرت استفاده می کرده است. کسی که به این ابزار دل می بندد نیازی به توسعه نیروی انتظامی و شهربانی و قانون ندارد، اما گویا رضا خان بیشتر بر استفاده از سازمانهای قانونی دولتی تاکید داشت تا استفاده از آن حرامزادگانی که شما می گویید. رضاخان می توانست با استفاده از لمپن ها تا زمان مرگ خود بر ایران فرمان براند و دردسر مزخرفات شبه آزادیخواهان را بر دوش نکشد، اگر بر نیروی نظامی ملی تاکید داشت، پس قطعا لمپن سالاری را خوش نمی داشته یا آن را در مسیر قدرت و نفوذ خود نمی دیده است.

نشانه های فراوانی هست که مستند می کند که بزرگ ترین نیروئی که رضاشاه را به قدرت رساند نه چنان که بسیار نوشته شده سفارت انگلیس بلکه همین پیوند بزن بهادرها و روحانیون بود. و سرانجام عکسی که موقع سوگند خوردن رضاشاه برای سلطنت گرفته شده نشان می دهد که روی صفه تنها و تنها حلقه ای از روحانیون اند که وی را در میان گرفته اند. نمایندگان مردم در خانه محبوس بودند.

نه. مستند شما کو؟؟ از کدام تاریخ این را برگرفته اید؟؟ مگر تا همین دیروز از یادداشتها و پیغام های مستشاران و سفرای انگلیس دلیل نمی آوردید که آنها رضاخان را بهترین مهره می دانسته اند؟؟ چطور است که در عکس "تنها و تنها" حلقه کوچک روحانیون روی صفه را می بینی ولی حلقه بسیار بزرگتر و جمعیت کلاهی و قبایی را نمی بینی؟؟ نکند انتظار داشتید همه آن 200-300 نفر روی صفه بیایند؟ البته این کوری پست فطرتانه شفا ندارد.



عکس مراسم سوگند پادشاهی رضاخان، که بهنود ادعا می کند در آن تنها روحانیون هستند و دیگر هیچ نماینده مجلسی نیست (به زعم بهنود همه نمایندگان در زندان بوده اند). برای دیدن بهتر روی عکس کلیک کنید


وانگهی شاید شما روحانیت شیعه و نوچه های آنان را چیزی جز انگلیس می دانید، ولی اگر شرافت داشتید به تاریخ ایران و جهان و کتابهای مربوط به طرح ها و سیاست های انگلیس مراجعه می کردید تا بدانید چگونه انگلیس در همه کشورها با استفاده ابزاری از نهادهای سنتی و مذهبی به کنترل مردم کشورها در پایین ترین سطح فرهنگی و مدنی می پرداخته است و می پردازد. پس اگر حمایت روحانیون و لمپن های آنان از رضاخان را نیز باور کنیم، باز هم خود دلیل دیگری بر تایید رضاخان توسط انگلیس بوده است.

چنین بود که می توان گفت از سال های اولیه قرن چهاردهم هجری یعنی بعد از کودتای سوم اسفند، در نقشه سیاسی کشور شاهد نیروی تازه ای هستیم که رضاخان را به شاهی می رساند، اما چندان که پیاز خانواده پهلوی کونه می بندد، ارز و پول نفت می رسد و رفت و آمد با سفیران و خارجیان، قدرت حاکم در همان موقعیت قرار می گیرد که ناصرالدین شاه بود. استبداد باید به آن طبقه پاسخ دهد، طبقه ای که مهارش در دست روحانیون است. رضاشاه در راه امن کردن و راه ساختن به این مانع برخورد، سینه به سینه شد، ماجرای مسجد گوهرشاد پیش آمد. و این درگیری رفت تا جائی که آشیخ عبدالکریم خود بیت را بست و بست نشست.

نه. در کجای تاریخ خوانده اید که ناصرالدین شاه با لمپن ها و روحانیون و اوباش در تضاد قرار گرفته باشد. آنکه با این حیوانات رو در رو می شد امیر کبیر بود و نه ناصرالدین شاه. ناصرالدین شاه خود کم از لمپن ها و اوباش نداشت. تاریخ این را می گوید. کسی که 50 سال بر این مملکت فرمان راند و با پول مردم بخت برگشته به فرنگ و فرنگ گردی رفت و چیزها دید، اما تغییری در وضعیت کشور پدید نیاورد جر دزد و لمپن چه می توند باشد؟؟ آیا ورود و خروج رضاخان در تاریخ ایران کوچکترین شباهتی به ناصرالدین شاه دارد؟

اما در پایان موج قدرت معترضان و ستم دیدگان و روحانیت نبود که رضاشاه را ساقط کرد بلکه جنگ جهانی بود، از سوی دیگر هشت سال فرصتی که صرف مهار حوزه و روحانیت و بعد کشف حجاب و محدودیت کردن استفاده از لباس روحانیت شده بود، آن طبقه را چنان بی قدرت کرده بود که فردای استعفا و سقوط رضاشاه جلوه ای نداشتند. درست است که ناگهان شهرها پر شد از زنان چادری که تا روز قبل نمی توانستند ظاهر شوند، و درست است که عباها هم از بقچه ها درآمد و حوزه آب و جارو شد اما با حضور نیروهای متفقین در کشور و انفجار آزادی و دموکراسی، ابتدای کار جای جلوه گریشان نبود. به جایش احزاب شکل گرفتند و اوضاع برگشت به بیست سال قبل.

نه. از کجا این را می گویی؟؟؟ خودت دیده ای؟؟ در کتابی خواندی؟؟ تاریخ می بافی چرا؟؟رضاخان آن کسانی را که به ادعای تو او را به قدرت رسانده بودند این چنین ضعیف کرد؟؟ چرا باید چنین کند اگر ادعای تو درست است؟؟ مزخرفات می بافی چرا؟عباها و چادرها از بقچه درآمد؟؟ با چه مرجعی این را می گویی؟؟ از شمار بیشمار عباها و چادرهایی که دیگر تا 40 سال بعد در نیامد چرا نمی گویی؟؟ داستان همان کوری پست فطرتانه است حکماَ.

دل نمی کُنم که تا پایان مزخرفات بهنود را پاسخ بدهم. وقت شما طلاست اگر وقت من نباشد. انتظاری هم از آن نسل بدبخت ندارم که آن کسانشان که زنده مانده اند از فکر رنگ مو و بوتاکس و جراحی پوست و کاشت مو و ... بیشتر نیستند. یکیشان شده است بهنود، یکی سروش، یکی هخا، یکی شریعتمداری، یکی فولادوند (که برادران ما را به نام انجمن پادشاهی به جوخه اعدام سپرد)، یکی هادی خرسندی، یکی احمدی نژاد، یکی شهرام همایون و.... یکی از یکی بدبخت تر و علیل تر. ما فرزندان جنگ و انقلاب و زخم تا از بهنودها گذر نکنیم به هیج جا نخواهیم رسید. بهنودها نماد نادانی و سیاست پیشگی و بدبختی تاریخی مایند و ما را چه چاره از این گذر بویناک!

5 comments:

پریسا صفرپور said...

بیچاره ما که به این ادمها دلخوشیم.بیچاره نسلی که ادم حسابیش هم دغلکار است.بیچاره مردمی که به نادانی و ندانستن عادت کرده

Anonymous said...

khob bood

Anonymous said...

جالب بود. دقت نکرده بودم تا حالا که این بهنود چی می گه. نوع دقت و خواندن مطلب بهنود توسط شما عجیب ولی منطقی بود. خسته نباشید.

Anonymous said...

خوب لااقل هنوز یک نفر پیدا میشه که درست سرمون جواب این آقای بهنود را بده.
آخه اگر یک مدتی توهم نزنه که نمیگن لاله.
خیلی متشکر از نقد بسیار خواندیتان .

Anonymous said...

نقدتان با عرض معذرت بسیار سطحی بود